حرص خوردن بابت کارهای پاندای کونگ فو کار هم گاهی کیف دارد.

عکس دوتایی بچه ها را گذاشته ام روی پروفایل وایبر. قبلش عکس خودم بود. با روپوش طوسی روشن و کوله پشتی قرمز روی دوشم در یک منظره ی پاییزی جنگل. آن عکس و برق توی چشمانم را دوست داشتم ولی این عکس بچه ها هم سرخوشی خوبی دارد. مادرانه هایم که مدتی بی حوصله و بدخلق شده بودند دوباره برگشته اند سر جای خودشان. از اینکه خودم را کمی کشیده ام کنار و می گذارم مادر درونم با بچه ها آشپزی کند و پاندای کونگ فو کار بببیند و عروسک بسازد و حتی دراز بکشد و به جوک های ساخته ی ذهن دخترک قهقهه بزند راضیم. میل به جاودانگی در درون بیشتر ما آدم ها هست. اگر نمی گویم همه ی آدم ها فقط برای این است که دنیای قطعیت ها را مدت زیادی ست که ترک کرده ام و در دنیای احتمالات حال خوش تری دارم. خلاصه که در من هم این میل به جاودانه شدن هست و چه بسا اشتیاقم به خواندن و نوشتن از سر ارضای همین تمایل است. این چند روز که به پدرم فکر می کردم از ذهنم گذشت ما مادرها و  پدرها بیشتر از هر جا و هر چیزی می توانیم در قلب بچه هایمان ماندگار شویم. آنوقت سال های سال در خاطرات بچه هایمان با عشق و احترام تکرار خواهیم شد و شاید حتی نقل حرف هایمان بشود قصه ی شب نوه ها و نسل های بعدمان.  

/ 0 نظر / 21 بازدید