"کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت."

نشسته ام روی زمین و کتاب هایم دورم را گرفته اند که احساس تنهایی و پوچی راهی برای رسیدن به قلبم نیابند. کمی شاملو می خوانم. کولر را روشن کرده ام که بوی مربای آلبالویی که روی اجاق در حال پختن است، نپیچد توی خانه. باد کولر، صداها را هم قاطی بوها برده و سکوت، جور غمگینی توی سرم نشسته. تصویرها هم وقتی که بچه ها خواب باشند، می نشینند گوشه ای و حوصله ی راه رفتن و نمایش ندارند. ذائقه ام هم از صبح که بیدار شده ام، کسل است و دلش نه چای می خواهد، نه نان و پنیر، نه خامه و عسل. متنی به زبان انگلیسی می خوانم و توی دیکشنری قطورم پی معنای کلمات می کردم. کلماتی که اغلب خوشرو و مهربانند و موقع آشنایی لبخند می زنند به روی زنی که چشم هایش ساکت است . نقدی می خوانم درباره ی داستان های کارور و عشق از لابلای صفحه های ی کتاب برایم دست تکان می دهد. می آیم سر وقت دنیای مجازی ام. طبق روال هر روز، ایمیل هایی دارم از سایت های تخفیف که بازشان نمی کنم. دلم نامه ای می خواهد که دلتنگی هایم را تخفیف بدهد. یک شنبه ام دمغ است. کلاس امروز کنسل شده و حالم گرفته است. حوصله ی نشستن وسط کتاب ها هم خسته شده و رفته جایی که نمی بینمش.بهتر است بروم بچه ها را بیدار کنم. بگذارم دخترک دست هایش را حلقه کند دور بغض های توی گلویم.خانه بدجور به نظرم خالی می آید و من از خلوت کردن با خیال هایم می ترسم.

/ 0 نظر / 25 بازدید