گاهی هم ممکن است پشیمانی سودی داشته باشد.

سازنده ی ساز گفت قد و سن  پسرک را برایش بنویسم. متر نداشتم. گفتم کنار دیوار بایستد و روی دیوار مماس به موهای سیاهش یک نقطه ی قرمز گذاشتم. با خط کش که فاصله ی کف زمین تا نقطه ی قرمز را اندازه گرفتم باورم نمی شد پسرکم صد و سی و شش سانتی متر قد کشیده باشد. یعنی فقط بیست سانتی متر کوتاه تر از من. نمی دانم چرا از بزرگ شدن بچه ها دلم می لرزد. آنقدر این حس برایم سنگین است که مدت هاست توی وبلاگ شان هم چیزی نمی نویسم. بماند که کلا خاطره گریزان شده ام و از ثبت کردن روزها و آدم ها دست کشیده ام. گاهی دلم می خواهد بنویسم که مثلا نیمه ی فروردین پسرک نه ساله شد یا دخترک بعد از یک دوره تلاطم و تنش دوباره شده همان فرشته ی آرام و مهربان و موهایش دوباره بلند شده اند  یا از عکسی که در دامنه ی پر گل کوهستان ازشان گرفته ام بنویسم. حتی بگویم پسرک کلاس های آوازش همچنان ادامه دارد و همین روزها کمانچه اش هم ساخته می شود. اما بعد توی دلم می گویم بی خیال. کلمه هایت را برای قصه هایت خرج کن. بگذار زندگی همین معمولی کم اتفاق جاری باشد. شاید می ترسم زندگی بفهمد من حواسم به تک تک لحظه هایش هست و بعد بخواهد خودش را برایم بگیرد. نمی دانم. شاید هم توان جنگیدنم کم شده. هر چه هست می خواهم برای مدتی رها کنم همه ی ماجراهایی را که برایم جذابیتی ندارند. می خواهم بچسبم به خودم و سی و خورده ای سالگی دلتنگم. شاید قصه ها تسکینم بدهند.

/ 0 نظر / 26 بازدید