تو غیرممکن نیستی...

چای دم کرده بودم و غروب دلتنگ آخر هفته ام را سپرده  بودم دست خاطره ای مهربان بلکه کمی زنده شوم. لحظه ام رفته بود کنار رودخانه و دنبال لبخند خسته ای می گشت که روی شکوفه های خاک آلود سیب و گیلاس و بادام قدم می زد. لحظه ام دلش می خواست برگردد به کلبه  و کتری را تا نیمه پر کند و بگذارد روی اجاق گاز تا بجوشد. بعد چند تایی شیرینی خانگی و خرما روی ظرف کوچک بچیند و پنجره را باز کند که صدای حرف های باران و کوهستان و تبریزی محبوبش را بشنود. لحظه ام - لحظه ی دلتنگ دم غروبم - می دانست دو ماه کوچک روی همه ی ثانیه های خانه می درخشند و می ترسید تماشای صورت خیس مادر کدرشان کند. پسرک اشک را توی چشمانم ندیده بود. احتمالا سوادش هم نمی رسید که اندوه را در نگاه بی افقم بخواند. آمده بود دم در اتاق که بگوید برایم کلاه قرمزی گذاشته تا دور همی تماشا کنیم. پروانه ای کوچک از خاطره ای بازیگوش گوشه ذهنم می چرخید. دلم برای غیرممکنم سخت تنگ بود اما ممکن های کوچکم را نمی توانستم نادیده بگیرم. نباید می گذاشتم افسردگی روزهایی که جریان رابطه را فراموش کرده بودند لحظه ام ببلعند...من غیرممکنم را برای خودم- خود روزهای خوب پیش رویم- نگه می داشتم و عین خیالم هم نبود اگر محالی دیوانه و متوهم بخواهد عطر چای داغ لحظه ام را تلخ کند...      

/ 0 نظر / 6 بازدید