تو و اینهمه شیدایی...

دخترک صاحب یک گوشواره ی پروانه ای طلا شده و این برایش اتفاق مهمی است اما مهم تر این است که خاله شیدا در انتخاب گوشواره کمکش کرده. خاله شیدایی که به دیوار  اتاقش ده ها جفت گوشواره ی طلا و نقره آویخته. خاله شیدایی که آهنگ های آرام دوست دارد و موهای بلند دارد و چشمهایش بیشتر وقت ها برق می زند. دخترک عاشق خاله شیداست. عاشق شلوغی و زیبایی اش. من و موهای کوتاه و چشم های کم حرفم را هم دوست دارد اما گردنبند پروانه ای فیروزه ای رنگش را فقط به خاطر خاله شیدا به گردنش می بندد. مرا روی دامنه های سبز کوهستانی وسیع نقاشی می کند اما خاله شیدا را می نشاند روی تخت ملکه ها و روی سرش تاج می گذارد.

دخترک خیلی بزرگتر از تصور من شده. واکسن هفت سالگی اش را با خنده زده و منتظر است تا شهریور به آخر برسد و پایان شش سالگی اش را جشن بگیرد و برود کلاس اول. برود و نوشتن یاد بگیرد و قصه هایش را خودش بنویسد. نامه هایش را هم...و عاشقانه هایش را حتی...

به مریم می گویم دختر داشتن اتفاق عظیمی است. دخترها مادرهای شان را زن تر می کنند. زن هایی واقعی تر و پررنگ تر . زن هایی با موهای بلند و دامن های چین چین رنگی و لب های ماتیک زده . زن هایی که با همه ی دلتنگی هایشان بلدند دست بکشند به پروانه های طلایی ظریف و خیال کنند دنیا بالاخره یک روز دست برمی دارد از دیوانگی هایش..

 

/ 0 نظر / 37 بازدید