کاش بگذارید یک پاییز را نفس بکشم از دستتان...

عصبانی نبودم. بیشتر از خستگی بود که صدایم را بلند کردم سر پسرک. گریه اش گرفت و رفت توی اتاقش. یادم آمد همین دیروز همه ی اتوبان حکیم را اشک ریخته بودم از شوق داشتن پسر کوچکی که یاد گرفته بود دستان سفید کشیده اش را حلقه کند دور گردن مادر سرگردانش و بگوید: "برو .خیالت راحت.من با خواهرم کتابشو کار می کنم و مواظبشم." و اشکها تندتر دویده بودند سمت گونه ها و از خیالم گذشته بود که راستی چرا هرگز کسی را در زندگیم نداشته ام که خیالم را راحت و آسوده میان بازوان قدرتمندش بگیرد و به هیچ اندوهی جرات نزدیک شدن ندهد. شاید این خشم و خستگی که تا غافل می شدم صورت زشتش را نشانم می داد از همین بود. اصلا شاید این پراکندگی و سرگشتگی را همین آدم های دور تا دورم داده بودند دست روزها و شبهایم که هر چه تقلا می کردم آسودگی سراغ خوابها و بیداری هایم نمی آمد. من هیچ تقصیری نداشتم جز همین آدمها که دل وامانده ام راضی به تاراندن شان نمی شد و نمی توانست بی پناهی و کوچکی شان را نادیده بگیرد. پسرک را که برای شام صدا زدم هنوز لحن مادرانه ام برنگشته بود سر جایش. بعد که نشستم و کلافگی ساعت ده شبم را کلمه به کلمه گفتم و او با دستخط ریز و مرتبش - تحریری- همه ی آنها را نوشت، دلم تصمیم گرفته بود برود و خودش را زیر اولین چرخ سنگین له کند و تمام بشود اینهمه درد و دیگر شبی نباشد که صدای نامادرانه اش را هوار کند سر کودکی بچه ام...

/ 0 نظر / 19 بازدید