این همه نقش می زنم در طلب رضای تو...

معلم کارگاه داستان نویسی گفته بود یک قصه ی توصیفی بنویسیم با محوریت دیالوگ نویسی. همین که اسم قصه آمد کلمه هایم شدند کودکانی خجالتی و کمرو و نگاه پر از ترس و دلهره شان را با التماس دوختند به چشمانم که نکند بفرستمشان پی نوشتن دیگرانی که "من" نبودند. دلم برایشان سوخت. خودم اینقدر وابسته بزرگشان کرده بودم و نمی شد به یکباره مجبورشان کرد بروند سراغ قصه هایی که بیرون از قلب من اتفاقشان را شکل و رنگ می دادند. دلم برای قلبم تنگ بود.برای نوشتن برایش. معلمم می گفت: باید یاد بگیرم کمی دور بایستم از خودم و آدم ها را تماشا کنم. من دور بودم از خودم. از حس عمیقی که دچارم کرده بود.قصه، همان قصه ی راوی سوم شخص بود و نمی دانست من فقط بلد بوده ام راوی قلب خودم باشم و دلتنگی هایش...

/ 0 نظر / 20 بازدید