فردا باید یک روز معلوم باشد...

از قصه ی جدید فقط یک پاراگرافش را نوشته ام اما  چند روز است دارم دنبال اسمش می گردم.  حس می کنم برای اولین بار است که سر تا ته قصه ای را می دانم و همین هم انگار خیالم را راحت کرده که اینطور آرام و بدون دغدغه دارم به نوشتنش دل می بندم و مدام با خودم می گویم چه خوبند قصه های معلوم...قصه هایی که تکلیفشان مشخص است و میان عبارت ها و سطرهای گنگ و طولانی سرگردان نیستند... فردا نوشتن قصه ی جدید را شروع می کنم...فردایی که دلم می خواهد برایم یک روز مشخص باشد...نه لزوما یک نقطه ی عطف که نمودار زندگی من هرگز میلی به تنزل نداشته...شاید یک خیز محسوس به سمت روزهایی که دارند یاد می گیرند انتخاب کنند و امتناعی از بروز اشتیاقشان به زندگی نداشته باشند... شاید دلخوشی ها که شیب ملایمی گرفتند من هم حال بهتری داشته باشم و قصه های بهتری هم بنویسم... قصه هایی که معلوم اند و حرفهایشان را کسی سانسور نمی کند و عشق شان مبهم و پر از استعاره و اشاره نیست...قصه های خوب خواستنی...

/ 0 نظر / 11 بازدید