بعد از آنهمه درد از ملاقات با درمان برگشته ام...

توی سرم عطر قلیه ماهی است  و تصویر درخت خمیده ی گردو و  آرامش صدای آمیخته به شوق و مهربانی دوستانم. توی سرم شلوغ است از آسمان و هوای سبک و ساده ای که در شهرک مهاجران و در خانه ی پر از رنگ دوستانم نفس کشیده ام. توی قلبم اما سکوت است و اندوه خفیفی که از نادیده گرفته شدنش دلگیر است. اندوهی که دلش می خواهد توی چشمانم باشد و رگبارهای گاه و بی گاه را تماشا کند اما نمی تواند. نمی تواند چون من دلم نمی خواهد. چون من از بی حوصلگی و طفره رفتن از زندگی خسته ام. چون من تصمیم گرفته ام برای پسرکم بیف استراگانف بپزم و به دخترکم کلمات هم قافیه یاد بدهم و هر روز دست بکشم به سر و شکل خانه ی کوچکم و هر لحظه حواسم به قصه هایم باشد. من اندوه را می رانم از چشمانم و نصیحتش می کنم که همان ته قلبم ساکن باشد چون می ترسم هوس کند سرک بکشد به چشمهای کوچک بچه هایم و تصورشان را به زندگی و عشق کدر کند. آنوقت دیگر زورم نرسد که نگاهشان را تمیز کنم و یادشان بدهم که هنوز هم می شود زندگی را برق انداخت و بی اعتنا به صدای زشت رعد و برق، زل زد به آسمان پر ابر.

/ 0 نظر / 51 بازدید