تو را احتکار می کنم و هر چقدر هم گران بشوی نمی فروشمت...

اولش سکوت بود و رودخانه ام جریان ملایمی داشت و می دانستم خوابهایم در امانند از همه ی تلخی ها. بعد اما انگار صدایی از راه رسیده بود و گفته بود من و تو توی یک قایق هستیم. یک مرتبه بوی قهوه و سیگار پیچیده بود لابلای کلمه هایم و گریه ام گرفته بود. چشم که باز کردم دو شبانه روز بی خوابی و دیوانگی توی سرم بود. باید حرف می زدم و نمی گذاشتم حس هایی که نمی شناسمشان رسوب کنند ته دلم. ته دلم باید روشن می ماند. اگر هم قرار بود حسی توی قلبم جایی برای خودش دست و پا کند باید دست هایش را نشانم می داد. بعد شاید در را باز می کردم برایش. میز می چیدم و شمعی روشن می کردم و چای تازه دم می نوشیدیم و حرف ها از سر و کولمان بالا می رفتند. آنوقت تنهایی در خانه ام را می زد و طاقتم را که برده بود با خودش پس می داد و گونه ام را می بوسید و می رفت پی کارش. من می ماندم و هوس هات داگ اسکاتلندی با قارچ و پنیر و شبی که خواب های شیرینش را پیدا کرده بود...

/ 0 نظر / 24 بازدید