اندر مصایب تنهایی های غیرمترقبه

تنهایی هایم بدجور بدعادت شده اند. حالا نه زیر بار  چای کیسه ای می روند و نه جرات می کنم موقع نهار نان و پنیر و گوجه بگذارم جلویشان. دیروز غروب که دخترک کیفش را انداخت روی دوشش و از پله ها پایین رفت دلم می خواست بایستم توی درگاه و همانجا منتظر بمانم جمعه برسد و صدای خنده شان را بشنوم که دارد نزدیک و نزدیک تر می شود. نمی دانستم در را که ببندم چطور با دو روز تنهایی ناخوانده ام چشم توی چشم بشوم. شب یکی از آشناها زنگ زد که حالم را بپرسد. خبر داشت که بچه ها دوباره رفته اند سفر. می خواست بداند تنهایم یا نه. یاد شعر سهراب افتادم: چه جور هم تنها. گفت فکر کرده شاید دوستی کسی را دعوت کرده باشم که بیاید خانه ام. خبر نداشت تنهایی های عزیز و محترم من اسم آدمیزاد که می آید چنان برآشفته می شوند که انگار اتفاقی ناگوارتر و دردناک تر از آن ممکن نیست. خلاصه که امروز تازه صبح پنج شنبه است و تا جمعه شب خیلی باید حوصله کنم و نگذارم به این دو روز طفلکی هم سخت بگذرد.

/ 0 نظر / 16 بازدید