هوام ابری تر از اونه که تو اخبار می بینی...

نه شب است. بغض دارم و پاهایی خسته و سری که از درد دارد منفجر می شود. وسط ترمینال غرب با آن همه مسافر خسته ی سیگاری دارم دنبال دفتر اتوبوس های تهران ساوه می گردم که کیف پسرکم را تحویل بگیرم.همه چیز به نظر بی سر و ته و بی نظم است. تابلوها گنگ اند و فلش ها بی جهت و عابرانی که ازشان سوال می پرسم بی اطلاع. از لابلای دستفروش ها و مردهایی که دارند ساندویچ شان را گازهای محکم گرسنه می زنند رد می شوم و به روزم فکر می کنم. به پسرکم که کیف مدرسه اش را خانه ی مادرم جا گذاشته و وقتی متوجه شده ام که انتهای جاده بوده ایم و دم غروب شلوغ نمی شده صد کیلومتر راه آمده را برگشت.به اشک های پسرک فکر می کنم و صدای ترسان لرزانش و آرامش چند دقیقه بعدش وقتی که خیالش راحت شده کیفش به دستش می رسد. به پسرک گفته ام بیشتر اشتباهات را می شود جبران کرد اما بعضی خطاها را نه. و هزار سال افسوس هم حال خوب قبل از خطا را برنمی گرداند.از آخرین مرد که نشانی دفتر را می پرسم جوری زل می زند به صورت بی آرایش سرمازده ام که حس می کنم جای چشم ها و بینی و لب هایم فقط یک صفحه ی مات بی رنگ می بیند. می گوید دویست قدم و با انگشت چراغ های روشنی را نشانم می دهد. راه می افتم و قدم ها را می شمرم  که نگاه مرد یادم برود.بی صورتی و خستگی و سردرد یادم برود. بعد قدم ها را بلند بر می دارم و سرعتشان را بیشتر می کنم انگار که بخواهم به نگاه های دور و برم بگویم چیزی نمانده تا برسم خیال راحتی که دنبالش می گردم. کوله ی سرمه ای پسرک را که تحویل می گیرم و روی دوشم می اندازم کمی حس مسافر بودن می کنم. حس آدمهای آنجا را که ساک و کوله ی سنگین دارند و احتمالا چشمی به راهشان. یادم می آید توی خانه ی من هم ماه های کوچک بی نقصم منتظرم هستند...منتظر منی که توی خلوتم رضا یزدانی گوش می کنم و گریه های آرامم را می گذارم صدای یاغی و عصیانگر او همراهی کند. منی که دلم برای زیبایی های جا مانده در آینه ی بزرگ تنگ شده...منی که از راه رفتن توی شب پر آدم هیچ ترمینالی نمی ترسم ...

/ 0 نظر / 9 بازدید