لاک زرشکی روی ناخن های کوتاه

خانه ی روستایی سرد بود. من جوراب سفید ساق کوتاه  پایم بود و زانو به بغل نشسته بودم روبروی زن های دوست داشتنی ام که داشتند لاک زرشکی به ناخن هایشان می زدند. پسرها حلقه وار نشسته بودند روبروی شعله های بلند بخاری و مشق می نوشتند. بهشان وعده داده بودیم که اگر تکالیفشان زود تمام شود قبل از غروب برویم و آتش مفصلی برپا کنیم. خانه شده بود مادربزرگ مهربانی که از خنده ی بچه ها و نوه هایش همه ی کسالت هایش را فراموش می کند. مادربزرگی با روسری ضخیم گلدار که جمع پر سر و صدای آدم هایش سر ذوقش می آورد. مادربزرگی که آشپزخانه اش  هنوز از عطر آبگوشت سر ظهر کیفور بود. گ. م چند دقیقه قبل گفته بود که ناخن های پای مرا هم لاک بزند و عکس بگیریم و بگذاریم توی وایبر برای رفیقان سفر نیامده مان. اولش گفته بودم نه و زل زده بودم به جوراب ها اما بعد دلم حال و هوای زنانه شان را خواسته بود. موهای بلند پریشان و چشم های پررنگ شان را. خودشان لاک زده بودند برایم و دلم را نوازش کرده بودند. بعدش میان جیغ و داد بچه هایمان نشسته بودیم به خنده و نوشیدن چای. کیک عصرانه دیگر مزه ی بغض نمی داد. خانه آرام بود و داشت کم کم هوا می گرفت. هوای نفس های پر از اشتیاق زنانی که لاک ناخن های شان لب پر نبود...

/ 0 نظر / 11 بازدید