من و حالی که می دونی...

داشتم دندان های دخترک را مسواک می زدم.روی همه اجزای صورت کوچکش خنده داشت و با مهربانی نگاهم می کرد. خنده کوچکی گذاشتم روی لب هایم و قربان صدقه اش رفتم. جمله ای گفت که لابلای کف خمیردندان گمش کردم و نشنیدم. دوباره سعی کرد حالیم کند که چه می خواهد بگوید. تشر زدم که وسط مسواک زدن نباید حرف بزند. خنده اش پرید و جایش بغض نشست گوشه لب هایش. دهانش را که شست، سرش را گذاشت روی شکمم و دو دستی پاهایم را بغل کرد. کلمه هایم آنقدر سنگین بودند که نمی توانستم بگذارمشان توی جمله و بپرسم که دخترک چه می خواسته بگوید.زل زدم توی چشمانش و گفتم خوب؟ گریه اش را برای لحظه ای نگه داشت و با همان لحن خواستنی مهربان جواب داد: داشتم می گفتم مواظب باش خنده ات تموم نشه ها..............

                                             ***************

دوباره شب نشسته جای روزهایم.من دلم می خواهد صبح باشم.روی تپه ای سبز و مشرف به بهار و زمستان آنقدر دور باشد که خیالم نلرزد از تماشایش.بعد دل بدهم به صدای رود، به بوی تن درختی که کنارم ایستاده و هزار سالگی زندگی ام را از ته دل بخندانم...  

/ 0 نظر / 20 بازدید