شاید دیگر هیچ چهارشنبه ای، چهار شنبه ی من نباشد.

پنجره را که باز می کردم انتظار داشتم یک هوا مولکول شاد و پرانرژی اکسیژن بپرند توی بغلم اما نیمه شب، بارانش را نوشیده بود و رخوت آلود و سنگین لم داده بود روی ابرهای حجیم سرمه ای. جمله ی دکتر ح دست از سرم بر نمی داشت: روی زمین راه برو و محکم باش. نگاهم را از آسمان پس گرفتم و برگشتم توی اتاق بچه هایم. روی زمین کتاب هایم بودند و خودکار آبی بیک و دیکشنری قطور و کاغذهای باطله...چهارشنبه ام از راه رسیده بود و می دانست روی این زمین باید دنبال خودش بگردد و انتظار دور و درازش را بسپارد به عمیق ترین مهربانی ها و جای کولی بازی و شاعرانگی تاریخ مصرف گذشته واقع بینانه روزهایش را تقسیم کند بین فرصت ها و آرزوهای کوچک و بزرگش...

/ 0 نظر / 16 بازدید