زنها فراموش نمی کنند.

سالن سینما خنکی دلچسبی داشت.فرو رفته بودم توی صندلی قرمز راحت و تکه های پراکنده ی حواسم را جمع کرده بودم دورم که فیلم را بفهمم. شین سردش بود.میم هم که طرف راستم نشسته بود سردش شد.من سرما را حس نمیکردم.ته دلم گرمای ذوق آلودی بود.مرد توی فیلم داشت از یک عشق قدیمی برای پسر جوان عاشق پیشه اش حرف می زد. می گفت دخترها فراموش می کنند. مرد به مرحله ای از جنون عشق رسیده بود که می شد تلخی جمله هایش را گذاشت به حساب هذیان گویی های یک عاشق سرخورده و دلتنگ. مرد را رها کردم همان جا. درست وسط آنهمه وهم و دلتنگی. کاری نمیتوانستم برایش بکنم. راستی هم چه کسی میتواند به آدمی که تلخی همه ی جانش را بلعیده بگوید زندگی آنقدرها هم دشوا ی ندارد آقا؟سرم را به خرده قصه های توی فیلم گرم کردم اما جمله ی مرد از ذهنم محو نمی شد.چطور می شد اتفاق را فراموش کرد.چطور می شد بلد شد از یاد بردن را.... 

/ 0 نظر / 28 بازدید