سفر به سرزمین عقاب ها

حتی حالا که بعد از دو روز نشسته ام برای نوشتن از الموت و زیبایی های سحرانگیزش، تکه ی بزرگی از حواسم هنوز آنجاست. در تاریک روشن صبح توی دره های شگفتش سرازیر می شود و دست می کشد به ریشه های بیرون زده از خاک و صخره های مرطوب پر گیاه. در سکوت و مه، شیب ملایم کوهستان هایش را بالا می رود و آسمان را در آغوش می کشد. از شاخه های سنگین درختان سبزش آلبالو می چیند و  تازه می شود از خنکای رودهای شتابزده. می گذارد باد روسری سفید نازکش را برقصاند و ابرهای سیاه را بریزد لابلای موهایش و خیسش کند از زندگی. شب که می شود می خزد توی چادر و به پچ پچ باغ و باران گوش می دهد و لحظه می شمارد برای صبح و صدای بزها که از کوچه های تنگ روستای خواب زده راهی دامنه های پرعلف می شوند. الموت دو روز پر خاطره میزبانمان بود و آنقدر لبریزمان کرد که دلمان پر بکشد برای دیدار دوباره...



/ 0 نظر / 29 بازدید