دست از سرم بردارید لطفا!

اوایل مهر بود. معلم پسرک گفته بود پشت یقه روپوش مدرسه شان اسم بچه ها را بنویسیم که زنگ ورزش موقع تعویض لباس، گم نشوند. من پشت یقه ی سرمه ای، با نخ نقره ای یک هلال ماه زیبا سوزن دوزی کرده بودم و پسرکم از ذوق چند دور خانه را چرخیده بود. دیروز صبح زود قبل مدرسه رفتن داشتم لباسش را اتو می کردم. چشمم به ماه نقره ای کوچک افتاد.بچه ام خواب بود. دیشب از مادر همکلاسی اش شنیده بودم که این هفته، آخرین هفته ی مدرسه است و شنبه ی آینده جشن الفبا خواهند داشت. فکر کردم حتما دلم برای پسرک کلاس اولی ام تنگ خواهد شد. برای روزهای اولین مشق ها و اولین دیکته ها و هزارآفرین ها و دعواها و ... .پریشب قبل خواب تصمیم گرفتیم جای کتاب خواندن، برای هم خاطره تعریف کنیم. من خاطره ای از دبستانم و خیابان دراز جنگلی اش گفتم. از کلاغ های دم عصر هایش در پاییز و عطر گل های اقاقیایش در صبح های بهار. دخترک هم خاطره ای از یک شنبه ی قبل و استخر رفتنش با کیانا گفت. پسرک اما خاطره ای نداشت. گفت حتی وقتی توی کلاس معلم خواسته تا خاطره ای از مدرسه بنویسند او چیزی برای نوشتن نداشته. باورم نمی شد مادر خاطره بازی مثل من پسری اینچنین بی خاطره داشته باشد.گفتم خوب فکر کن. مثلا روزی را بگو که خیلی خیلی خوشحال بوده ای.یا روزی که بابت موضوعی بی اندازه ناراحت شده ای. هنوز هم چیزی یادش نمی آمد. گفتم روزی بوده که بیشتر از بقیه ی روزها دوستش داشته باشی؟ در حالی که خودش را توی بغلم جا می داد گفت: من همه ی روزهایم را دوست دارم مامان. پسرک به من نرفته بود و مثل من آویزان یک مشت خاطره و خیال نبود.یک مشت خاطره و خیال که حتی موقع اتو کردن روپوش سرمه ای هم دست از سرم بر نمی داشتند...

/ 0 نظر / 6 بازدید