گاهی شاید بهتر باشد بی خیال لکه ها باشیم.

اول از پاگرد شروع کردم. جاکفشی گرد و خاک گرفته بود و کفش کوهم با گل های خشک شده ی زیرش که از برنامه ی قبل همراهش آمده بودند، روی یک تکه روزنامه روی پله ی اول جا مانده بود. جاکفشی و سنگ کف پاگرد را تمیز کردم و نشستم به واکس زدن بوت هایم. بغضم جوری چسبیده بود بیخ گلویم که انگار می ترسید مثل دفعه های قبل با یک تکه سیب یا جرعه ای چای تازه دم پرتش کنم به گوشه ای از قلبم و نگذارم خودی نشان بدهد. پاگرد که مرتب و تمیز شد پناه بردم به دستمال های گردگیری کشوی آخر و بالکن آشپزخانه و شیشه های خاک گرفته. بعد نوبت آشپزخانه بود که مرا و بغض توی گلویم را در آغوش بگیرد. ساعت ده صبح که دخترک بیدار شد من و بغض بلاتکلیفم همچنان داشتیم روی در و دیوار خانه دنبال لکه های بی اهمیت محو می گشتیم.دخترک غر زد که دلش مامان توی آشپزخانه نمی خواهد. گفت که دلش مامان دوش گرفته ی سرحال و شاد می خواهد که با هم از خانه بزنند بیرون. بروند شیرینی فروشی و نان خامه ای بخرند و از کیوسک روزنامه فروشی سراغ مجله ی کودکان را بگیرند و بعد پیاده روی پهن را بدوند تا خانه. دستمال ها را بدون اینکه بشویم انداختم توی سطل زباله و در و پنجره ها را باز کردم که بوی غذا از خانه برود. فکر کردم شاید بهتر باشد دل به دل دخترکم بدهم و بگذارم زنانگی های دلتنگ و خسته ام برای مدتی پشت مادرانه ها خودشان را پنهان کنند و جای فکر کردن به آدم های بی اهمیت محو، ذهنم متمرکز شود روی داشته های مهم واضحم...

/ 0 نظر / 22 بازدید