خورشیدی می خواهم برای زنی که با دامن قرمز ایستاده وسط جنگل.

بدم نمی آید داد و هوار راه بیندازم و خستگی یک روز مشقت بار را سرشان خالی کنم. صبحم - کلافه از بی خوابی های این شبها - با خرد کردن سبزی و تفت دادن پیاز و گوشت و بار کردن بساط قرمه سبزی شروع شده و بعد - خمیازه کشان - رفته سر وقت تمیزکردن اتاق بچه ها. کاری که از خانه تکانی عید جا مانده بود و هی موکول شده بود به فرصتی دیگر و امروز قرار بود همان فرصت دیگر باشد. پروژه تمیز کردن دیوارها آنقدر انرژی بر نبوده که مرتب کردن کتابها و اسباب بازی ها و وسایل نقاشی و کاردستی. عصر که خواسته ام بنشینم و همزمان با تماشای بازی والیبال ایران و ایتالیا، فاز دوم پروژه ی درست کردن مربا را کلید بزنم و هسته ی آلبالو دربیاورم، دخترک یادم انداخته که قول داده ام برای عصرانه شان کیک بپزیم. افتان و خیزان کمکشان کرده ام که تخم مرغ ها را با همزن برقی بزنند و روغن و شیر اضافه کنند و قالب را چرب کنند و بالاخره مایع کیک را بگذارند توی فر. تا مسابقه تمام بشود و هسته آلبالوها در بیاید، صدبار بلند شده ام و نشسته ام و نزدیکی های ده شب - خوشحال و خندان که همه ی کارها تمام شده و ظرف های شام را هم شسته ام - تصمیم گرفته ام به خودم کمی استراحت بدهم و بنشینم پای نت و کمی خبر بخوانم و سرکی بکشم به دنیای محبوب مجازی ام. دخترک اجازه خواسته که قبل از خواب کمی نقاشی بکشد. از صبح چند باری ملتمسانه آمده سراغم که بساط نقاشی اش را راه بیندازد و من نگذاشته ام. پارچه ی مخصوص شان را پهن کرده ام و گواش و قلم مو را گذاشته ام دم دستش و رفته ام توی اتاق. بعد نیم ساعت که خوشحال و شادان آمده ام اعلام کنم وقت خوابشان است با منظره ای مواجه شده ام که همه ی سلو ل هایم دلشان خواسته جیغ بزنند و داد و هوار راه بیندازند. پسرک کله خراب همه تنش رنگی شده. چون قلم مو نداشته، تصمیم گرفته خلاقیت خرج کند و با دست هایش نقاشی بکشد. می ایستم و با خشم نگاهش می کنم. نگاهم می چرخد روی پارچه که ابعاد فاجعه را تخمین بزند. دخترک با بلوز و شلوارک صورتی نشسته گوشه اش و کنارش یک نقاشی روی زمین است. پایین کاغذ نقاشی، قهوه ای است. تنه ی درختان جنگلی انبوه که وسطشان زنی با دامن قرمز ایستاده. بالای کاغذ اما یک خورشید است. رنگ زردش شفاف و روشن نیست اما حال شب مرا خوب می کند. آنقدر خوب که دست و پای بچه ها را بشویم و بعدش در ودیوار رنگی حمام را و دست آخر که ماه های خانه ام خوابیدند بنشینم به وبلاگ نویسی و تماشای مسابقه ی فوتبال.

/ 0 نظر / 5 بازدید