فرو ریختن درد دارد حتی اگر سر و صدا نداشته باشد.

داشتم برای خودم چای می ریختم که از کوچه صدای شکستن شیشه آمد. گوشه ی پرده را کنار زدم. دو پلاک آن طرف تر داشتند سه آپارتمان را تخریب می کردند که لابد جایشان مجتمع بسازند. مرد بیل دستش بود و ایستاده بود روی داربست و شیشه های پنجره ای را می شکست. دو تا از آپارتمان ها که تا نیمه خراب شده بودند، قدیمی بودند و فرسوده اما آپارتمان سومی که دیوارهایش را نمای آجری زرد پوشانده بود، هنوز سرپا بود و می توانست چندین سال دیگر همچنان خانه باشد و سرپناه. حواسم پیش شیدا بود و پریشانی این چند روزش. زل زدم به کارگرهای کلنگ به دست که حالا داشتند دیوارها را خراب می کردند. فرو ریختن و انهدام دیوارها مثل شکستن شیشه ها صدا نداشت. ضربه ای فرود می آمد و نیمی از دیوار آوار می شد روی کاشی های سفید خرد شده و تیرآهن های زنگ زده. دلم گرفت. دلم برای مردی که در سکوت فرو ریخته بود، گرفت. دلم برای همه ی آدم هایی که موقع درد لکنت می گیرند و ته مانده ی صدای شان می لرزد و می شکند توی گلوی شان، گرفت. کوچه خلوت بود و کارگری داشت نخاله های ریخته شده روی آسفالت کوچه را جارو می کشید. چای را همان پشت پنجره نوشیدم و پیش از بستن پنجره، نگاهی انداختم به گلدان های توی تراس. خاکشان خیس بود و برگ های شان زنده. باید برمی گشتم سراغ روز و قصه ای که تازه شروع کرده ام به نوشتنش.فکر کردم کاش روزی آنقدر کلمه ها را بلد باشم که بتوانم قصه ی تنهایی آدم های ساکت را بنویسم. آدم هایی که دل شکستگی های شان شکل هیچ کلمه ای به خود نمی بیند.     

/ 0 نظر / 106 بازدید