این بار یک تکه شیشه ام کنید لطفا.

پسرک را راهی مدرسه کرده ام. دخترک هنوز خواب است. خودم دارم به آدرسی که برایم نوشته اند فکر میکنم، در حالی که لبم تبخال زده و بی حوصله ام و پاییزم را هنوز تحویل نگرفته ام و به جای عشق، همه ی پریروز و دیروزم به اضطراب و درد گذشته و امروزم هم شده عاقله زنی که احتمالا توی زندگی اش هرگز پاییز را نفهمیده و هی توی گوشم می خواند سخت باش و اراده ات همانی باشد که همیشه بوده و اینقدر نترس از روزهای سرد. عاقله زنی که می گوید بیا بنشین همین گوشه ی دنجی که من هستم و هیچ کدام از فصل ها هم جایش را یلد نیستند و یک پتوی نازک و روشن هم بینداز روی شانه هایت. بعد بگذار حس هایت دلواپسی هایشان را دور کنند. بگذار قلبت دوباره گرم بشود و میل به سرزندگی راه بیفتد درون رگ های خالی و خسته ات. زنک نمی داند من با همین بی قراری های زنجیری ام خودم را بلدم و بس. نمی داند دلم گوشه نشینی را خوش ندارد. بی فصلی را هم. نمی داند چشمهای من به امید ابر و باران زنده اند. قرار به نشستن باشد می روم و زیر اولین تکه ی آسمان می نشینم. زیر اولین درخت تبریزی که پاییز را بغل کرده. زنک نمی داند من از سنگ زیرین بودن خیلی وقت است که خسته ام. اصلا دلم می خواهد آنقدر درد بکشم که بمیرم و بعد اگر کسی هنوز بود که دلش دیوانگی های مرا بخواهد بیاید و مرا دوباره بسازد...این بار آنقدر شکننده و نازک که زندگی دلش نیاید اینهمه سنگین و غمگیمنش کند...

/ 0 نظر / 20 بازدید