یکی بیاید این مرغ عشق های لعنتی را ببرد از خانه ام...

دخترک ایستاده روبرویم و دستش را گرفته بالا. نوک انگشتان لاک زده ی کوچکش تا نزدیکی های شانه ام می رسد. می پرسد:" چند بار دیگه تولدم بشه اندازه ی تو میشم؟" در آغوشش میگیرم و ذوق می کنم که هنوز آنقدر فرو نریخته ام که بچه ام جا نشود توی بغلم. می گوید:" خودتو خیلی دوست داشته باش مامان." محکم تر می فشارمش به سینه ام و می پرسم:" چرا؟" صورتش را فرو می کند توی گردنم:" چون تو خیلی خوبی." دلم مچاله می شود. درد می پیچد توی سرم. توی گلویم. می بوسمش و می روم توی آشپزخانه. صدای مرغ عشق ها همه ی خانه را برداشته. عاصی و خسته سرشان داد میکشم. ساکت می شوند. ساکت می شوم. برمی گردم توی اتاقم. در را می بندم. پشت در صدای پسرک است که دارد سوال های ریاضی اش را بلند بلند می خواند. صدای دخترک است که دارد سازدهنی می زند. صدای مرغ عشق هاست که چشم مرا دور دیده اند. من ساکتم. زنی در یک قدمی ویرانی. زنی که موقع خداحافظی کلمه هایش مرده اند و حالا حتی توان سوگواری را هم ندارد. زنی که خیال می کند باید برای همیشه با عشق خداحافظی کند...

/ 0 نظر / 27 بازدید