ز بامی که برخاست عمرا نشیند.

حوصله ی حرف زدن نداشتم. کتاب زبانم را گرفتم دستم که مثلا دارم مطالعه می کنم. یکی از همکارها موضوع همایش علمی پژوهشی هفته ی قبل را پیش کشیده بود و داشت از من به عنوان طراح این همایش تشکر می کرد که همکار دیگر آمد وسط گفتگو و شروع کرد به اعتراض کردن که این جور برنامه ها توی ایران فقط وقت تلف کردن است و هرگز در چنین برنامه هایی شرکت نمی کند و مطمئن است اینجور کارها در حد یک نمایش سطحی باقی می مانند و ... . سابقه ی همکار محترم در حرف زدن برای دقایق طولانی و نابود کردن اعصاب همه ی اطرافیان دستم بود. بلند شدم که از اتاق بروم بیرون و نیمه ی باقیمانده ی شنبه ی کلافه ام را نجات بدهم که دیدم نگاهش مرا کرده مخاطب بمباران جمله های جیغ دار نجویده اش. ایستادم روبرویش. خودم از حجم سختی نشسته توی نگاهم شگفت زده بودم. گفتم: بعد از سی سالگی دارم مدام با خودم تمرین می کنم که بیست سالگی با همه ی قطعیت هایش تمام شده و چیزی که توی دستان من است یک زندگی مشروط متغیر است. برای همین منطق قالبی شما و جمله های کم سن و سالتان  ناراحتم می کند و حوصله ی متقاعد کردن کسی را هم ندارم. چند دقیقه بعدش نشسته بودم روی صندلی ماشینم زیر سایه ی سه درخت زیتون توی حیاط مدرسه. باد هم امده بود نشسته بود کنارم و هی حرف از عطر گل های یاس آن یکی باغچه و تکه ابرهای توی آسمان می زد که  دلگیر نباشم و نزنم زیر گریه. همه ی چند روز گذشته فکر کرده بودم به "هرگز"های قاطع و کله شق بیست سالگی هایم...به "عمرا" هایی که عین خیالشان نبود روی کدام تصویر قرار است بنشینند و ماتش کنند...به محال هایم و حال های خوبی که بابتشان عایدم می شد...دلم برای دیوانگی هایم تنگ بود و اشک های سرریزم اینرا خوب می دانستند...من سی سالگی را اینقدر دست به عصا و ترسو نمی خواستم...باید بر می گشتم و به همکارم می گفتم غلط کرده ام...غلط کرده ام که با خودم تمرین کرده ام نسبی زندگی کنم...غلط کرده ام که نایستاده ام پای آرزوهایم و گذاشته ام برچسب ها، خورشید توی نگاهم را کور کنند...آدم که خودش نباشد مادر هم نمی تواند باشد...آدم که خودش را نداشته باشد آدم هایش را هم نمی تواند توی دلش جا بدهد...باید برمی گشتم و جای طفره رفتن از زندگی محکم و قاطع اعلام می کردم که خیلی از راه ها را غلط رفته ام و چشمم کور تاوانش را هم می دهم و بعدش محکم می ایستم پای خودم و زندگی...

/ 0 نظر / 19 بازدید