فرصت هایتان را تا تنگ و کوتاه نشده اند بپوشید...

آفتاب فضول اول صبح اردیبهشتی خوابم را پرانده بود. قبلش دخترک خزیده بود توی تخت و چند دقیقه ای قبل تر هم از صدای در یخچال و بطری آب و قدم های پسرک چشمانم باز شده بودند. دلم می خواست جمعه ام خوشحال و سرحال باشد و جای دم به دقیقه بغض کردن، کمی زندگی کنم. خانه تمیز کردن می خواست. جارو برقی را از دیشب گذاشته بودم توی هال که یادم باشد اتاق هایم را جارو کنم. دستشویی را که شستم و کمی توی آشپزخانه چرخیدم تازه ساعت رسیده بود به نه صبح. مربای بالنگ صبحانه فقط قیافه اش خوب بود و مزه اش دخترک عشق مربا و عسل را راضی نکرده بود. فکر کردم همین روزها کمی مربای هویج و توت فرنگی بپزم و زن درونم را از این روزهای بی حوصله ی دلتنگ بکشم بیرون. به بچه ها قول داده بودم آخر هفته می رویم بازدید موزه برج آزادی و پسرک، حمام رفته و لباس پوشیده ایستاده بود جلوی در اتاقم که پس کی راه می افتیم. باید راه می افتادیم. فرصت ها را نمی شد زیاد معطل کرد. این را دیروز هم با تشر و دعوا به خودم گفته بودم وقتی سارافون حریر صورتی قشنگی را که سال قبل مریم برای دخترکم سوغاتی آورده بود و من خیلی تنش نکرده بودم که نو بماند و دیروز که از کاور لباس های تابستانی درآورده بودم تا بپوشد دیده بودم تنگ شده و کوتاه. باید راه می افتادم و فرصت هایم را برای زندگی کردن محکم می گرفتم توی مشتم که یکوقت تنگ نشوند و از دستم نروند...

/ 0 نظر / 23 بازدید