دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند.

1- همان ابتدای کوه بود که سرپرست شکاف میان رو یال را نشان داد و گفت که چشمه آنجاست. گرم بود و نفس هایمان خشک و افتاده بودیم به غلط کردن که تابستان مگر فصل صعود است و ... . ده قدمی چشمه که رسیدیم انگار همه ی خوشی دنیا در انتظارمان بود. قمقه هایمان را پر کردیم و راه افتادیم. بعدش ابر شد و سایه باران شدیم تا خود قله. قله ی سه هزار و چهار صد متری سرتاب حوالی یوش...

2- سرپرست تاریخ صعود به دماوند را اعلام کرد. هفته ی سوم مرداد نود و چهار. توی خانم های گروه فقط منم که نمی توانم هر هفته همراه برنامه هایشان باشم. قرار شد برای پیش برنامه و آمادگی برای صعود یک شب بروم توچال بخوابم که به ارتفاع عادت کنم.به اصطلاح کوهنوردان بروم برای هم هوایی. حالا نمی فهمم چرا هر بار به هم هوایی فکر می کنم بغض می کنم و یادم می آید یک زمانی چه دلم می خواسته شاعر چشمهای کسی باشم و غزل بنویسم با ردیف های مکرر چشم تو

3- هر از گاهی دلم می خواهد آرزوهایم را بغل کنم و بخزم پشت هیچستانم. توی این همگانستان خسته می شوم از شلوغی. از همهمه های سرسام آور آدم های بی کلمه ی وراج...احیانا شما هر از گاه های مرا جایی ندیده اید؟

/ 0 نظر / 50 بازدید