عاشقانه ای به جای پرت و پلاهای خواب زده...

خسته بودم اما خواب نمی نشست توی چشمانم و خستگی های طفلکی ام بلاتکلیف ایستاده بودند دم پلک های متورم و قرمز. فکر کردم همه اش تقصیر روزهایم است که از بس می دوند خیلی وقتها حواسشان پرت می شود و شب را رد می کنند. دلم یک شب تمام وقت می خواست. یک خواب آرام و آسوده که نصفه و ناقص بیدار نشود. نشستم به نوشتن زنی که توی راهروهای گیج و سرد، زل زده بود به سر تراشیده ی برادر دستنبند به دستش و اشک هایش را پیدا نمی کرد. زن توی قصه خودم نبودم. دلم هم نمی خواست باشم. فکر کردم حالا که خواب از ماندن در چشمانم گریزان است بهتر است بنشینم و قصه ای دیگر بنویسم. قصه ای که نخواهم برای گفتنش دورخیز کنم به خیلی گذشته ها.قصه ای که مثلا ظهر یکی از همین پاییزهای آرام را داده باشد به زنی دلتنگ. زنی که بین هزاران سال عشق، دل بسته به صدای زندگی گون مردی که دل داری را بلد است. مردی که همه ی خوابهای شیرین دنیا گوش به حرفش هستند و سینه اش معبر رویاهایی ست که هیچ کابوسی را به عمرشان ندیده اند...

/ 0 نظر / 17 بازدید