من باد و مادر هوا خواهم شد...

مامان یکی از همکلاسی های پسرک، ناخواسته حامله شده است. امروز که در حلقه ی باقی مامان های خوشحال آموزشگاه دیدمش رنگ پریده و غمگین بود. دیگران مشغول خنده ها و شوخی های ریز ریز زنانه شان بودند و من داشتم تکه ای از عصر تابستانی ام را  با نقاشی های دخترک و حرفهایش سرگرم می کردم. حواسم به نگاه بی حال و مردد زن بود. چقدر دور شده بودم از آن روزهای کلافه کننده و مضطرب که خودم با نگاهی از همین جنس آدم ها را می دیدم و نمی دیدم. خنده ی کوچکی که به خاطر دخترک روی لب هایم بود قد کشید و صورتم را پوشاند. برای خودم ذوق داشتم. برای این روزهای مصمم و بالغ که راه می روند و دلتنگی ها را مدیریت می کنند و فکرهای به هم ریخته را نظم می دهند و عشق می کنند با زندگی و همه ی پراکندگی های گاه و بی گاهش. این روزها دارم دوباره برمی گردم به روزهایی که هم قد و اندازه ی خودم هستند. روزهایی که می خواهمشان و برای شان برنامه ها دارم نه روزهایی که ناخواسته نطفه شان بسته می شود و غمگین و سردرگمت می کنند...

/ 0 نظر / 9 بازدید