یکی از همین شب های هزار بعدی

توی یکی از عکسها، نگاه چهار تا پسر هفت هشت ساله قد کشیده و آمده بالا و جایی نزدیک چشم های گرد و خندان شیدا ثبت شده.  زمینه ی عکس تاریک است. تنها پسری که توی عکس می خندد، پسر من است که بلوز سبز تنش است. همه شان منتظرند نوبتشان بشود و بروند سینمای هفت بعدی تماشا کنند. پسر کم اولین بار است که می خواهد دنیایی غیر از این سه بعدی زیادی معمولی را تجربه کند. بیتا می گوید فقط پنج دقیقه طول می کشد. پسرک هیجان زده است و از مانیتور دیگران را می بیند که تفنگ گرفته اند دستشان و دارند زامبی ها را می کشند. من  زامبی هایم را خیلی وقت است که کشته ام و حالا جای تفنگ، کیف جاجیم رنگی ام دستم است و دارم توی هوای بارانی آخرین قصه ی شیدا برای خودم عشق می کنم. غده های فوق کلیوی ام هم مشکل خودشان است که بروند و بهانه ای پیدا کنند برای ترشح آدرنالین و بالا بردن ضربان قلبم. می نشینم روی سکوی سیمانی کوتاه. روبرویم درخت است و چمن و گل کوکب. پشت سرم اتوبان و نور چراغ ماشین ها. دخترکم را بغل می کنم و گوشه ی شال قرمز را می کشم روی تنش. هم را نگاه می کنیم. من، توی چشمهای او.، آرامم و می خندم. او توی چشم های من می خندد و آرام است. فکر می کنم توی این آسمان به این بزرگی سهم من اگر  دورسوی ستاره ای نبود هم نبود. همین دو ماه کوچک و دوستانی که هر کدامشان یک کهکشانند پر از اخترک های درخشان، اندازه ی هزاران سال نوری دلم را روشن خواهند کرد. ستاره هم شاید یکی از همین شبها طاقتش طاق شود و برگردد...

/ 0 نظر / 15 بازدید