همچنان زمستان است...

از توس که برمی گشتیم باران همچنان می بارید. توی ماشین داشتم شعر زمستان اخوان را زمزمه می کردم. دلم گرفته بود و دورم آنقدر شلوغ بود که اشک ها را پیدا نمی کردم. پسرک گفت شعر را بلند بخوانم که او هم بشنود. خواندم. سرش روی شانه ام بود و کتاب قصه های شاهنامه توی بغلش. موهایش را بوسیدم. یادم آمد چند روز قبلش برای دخترها نوشته بودم که مرا بچه ها بند کرده اند به زندگی وگرنه تا حالا هزار بار شده بودم کولی آرزو به دوشی که  قبیله های دور را می گشت و به آدم ها حل معادله و نامعادله ها را یاد می داد و زندگی را کمی ساده تر از این چندمجهولی دشوار، تماشا می کرد. شعر که تمام شد پسرک و دخترک هر دو خوابشان برده بود. شب بود و جاده ی کم نور و شیشه های بخار گرفته و دلتنگی که دور و برم می چرخید تا بلکه توی آغوشم جایی برای خودش دست و پا کند...

/ 0 نظر / 21 بازدید