دورهمی زنان آتش و آب

قرارمان دور فواره ها بود: همان قرار هفته ی قبل. کوله ی لباس های اضافی برای آب بازی بچه ها روی دوش ماهان بود، سبد سنگین پیک نیک توی دست خودم و قابلمه ی بزرگ آش رشته روی صندلی ماشین. اولین زیرانداز، زرد و آبی حصیری خودم بود که پهن شد روی تنها تکه ی سایه ی محوطه. پنج و نیم عصر بود. اضطراب صبح و کلافگی ظهرم لابد رفته بودند سر وقت زنی دیگر که من آن وقت عصر سرحال بودم و حس بچه ای را داشتم که عجله داشت کاغذ رنگی دور کادوی بزرگش را زودتر باز کند. فرانک روبرویم نشست. آن طرف تر داشتند صندلی می چیدند برای جشن شب. فواره ها هنوز ساکت بودند و نرده های فلزی دور محوطه چشم انتظار شبی که توی راه بود. تا باقی اهل پیک نیک از راه برسند وقت داشتیم برای خلوت دو نفره مان. من دلم می خواست می رفتیم و روی چمن ها دراز می کشیدیم و آسمان را تماشا می کردیم. خستگی ها باید رهایمان می کردند.باید می گذاشتند نفسمان آسوده باشد و اینقدر پاپیچ لحظه هامان نشوند که مدام بغضمان بگیرد. بعد زندگی می شد چیزی شبیه موهای دخترکم: لخت و روشن و  صاف. آخ که زندگی اگر اینقدر دوستت نداشتم معلوم نبود چه به سرم می آمد با اینهمه دلتنگی که تمامی ندارد لامصب.

/ 0 نظر / 7 بازدید