کفش های راحتم را می پوشم و راه می روم.

اولش صدای جیرجیرک ها بود و فواره هایی که توی چمن می چرخیدند و خنده شان می پاشید روی سکوت شب. بعدتر پل بتنی روی بزرگراه بود و چراغهای روشن شهر و بوی گیاه. کفش سفید پایم را نمی زد. روپوش طوسی کمرنگ چسبیده بود به تنم و گوشه های روسری قرمز و طوسی حلقه شده بودند دور گردنم . پاییز کشانده بود مرا آنجا که یک ساعت و ربع دور پارک پردیسان قدم بزنیم و خوش خوشانمان بشود که هنوز هم را داریم و عشق مثل همیشه حواسش به چشمانمان است و اگر بخواهیم حتی توی سیاه ترین شبها هم می توانیم روزنه ای برای دیدن نور زندگی مان پیدا کنیم.صبح که داشتم جواب نامه را می نوشتم می دانستم که مجبورم به دوست داشتن و از سر خوشبختی پیله تنیدن و نشستن از یادم رفته و به جای رویاهای پروانه ای سالهای دورم، کلی آرزوی بالغ دارم. دیگر چه باید می خواستم از خودم؟

/ 0 نظر / 18 بازدید