با این همه مستی ز تو هشیارتریم...

یک گوشه ی اتاق پر بود از کمانچه های تازه ساخته شده و گوشه ی دیگر کمانچه های نیمه ساخته. دل توی دلم نبود که بدانم ساز پسرک کدامشان است. استاد نوازنده و سازنده ی کمانچه داشت برای دخترک معنی اسمش را توضیح می داد. بعد سازی را برداشت و در دستگاه ماهور قطعه ای برایمان نواخت. حالم پرنده ای وحشی را می ماند که به آوازی آرام، توی آسمان می چرخید و چه اهمیت داشت که آن پایین، زمین بود و زخم های همیشه. چه اهمیت داشت که انگشت اتهام آدم ها دست از سرش برنمی داشتند. فقط به جرم اینکه  روح سرکشش خشکزار خیالشان را برنمی تافت. مرد ساز را داد دست پسرک و گفت که برایش اسمی انتخاب کند. قبلش پسرکم توی گوشم گفته بود که اسم سازش را می گذارد: سامر. اسم استاد سازنده ی سازش. معنی اش را هم پرسیده بود و گفته بودم می شود: افسانه گو. از دیشب سامر شده عشق بزرگ پسر کوچکم و قرار است برایش قصه ها بگوید از آوازهای کهن. من و مادرانه هایم خوشبختیم. من و مادرانه هایم لبخند می زنیم و می دانیم فردا روز دیگری است حتی اگر امروز مستی هایمان را صاحبان فتوا برنتابند...

پی نوشت: روز تحویل گرفتن ساز پسرک همزمان شد با روز تولد خیام. دیشب برای بچه هایم رباعی خواندم و عنوان پست  هم یکی از همان شگفت های عمیق خیام است. 

/ 0 نظر / 22 بازدید