و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را...هنوز را...

دخترک ناراحت است. می گوید مهربانی های من تقلبی است چون وقتی نوک انگشت شصت پایش درد می کرده، من بی توجهی کرده ام و جای اینکه به بچه ی مریضم مهربانی کنم، پسرک را - که تمرین موسیقی اش تمام شده و یک صفحه خوشنویسی هر روزه اش هم انجام شده- بوسیده ام. دخترک قهر کرده و می گوید مرا نمی بخشد. می گوید دیگر دوستم ندارد و تصمیم گرفته دیگر بچه ام نباشد. اولش خنده ام می گیرد از صراحت و جسارتی که در بیان احساساتش دارد. خوشم می آید که اینقدر هوای خودش و حس هایش را دارد. بعد می آیم بگویم که دست خودش نیست و چه بخواهد و چه انکار کند، تا آخر عمر ، بچه ی من خواهد ماند. می خواهم بگویم آدم عاشق که شد دیگر هیچ چیز دست خودش نیست اما خودم خوب می دانم که هیچ کدام این جمله ها توی دهانم جا نمی شوند.

دخترک نمی داند بیشتر آدم ها دچار عشق که شدند دست هایشان خالی می شود و بعد از آن انگار فقط قلبشان است که لبریز می شود و روزی می رسد که می بینی شده اند یک عاشق کر و کور بی دست و پا که بی معشوق توان لحظه ای زندگی ندارند. آنوقت روی دیگر ماجرا خودش را نشان می دهد. معشوق بی نوا باید تقاص دوست داشته شدن هایش را پس بدهد و عاشق دلخسته ی روزهای گذشته شده وبال گردنش. انتخابی هم در کار نیست. عشق، حق انتخاب به خیلی ها نمی دهد. وادارشان می کند غرق شوند و دل بدهند به حسی مبهم و سخت. من اما دلم همیشه خواسته که به عشق حق پشیمان شدن بدهم و اجازه ی رفتن همیشه توی دست خودش باشد. عشق دست و پاگیر ذلیل که عشق نیست. یک حس کوچک کم عمق خودخواه است که دلش رعیتی در بند و حقیر می خواهد نه محبوبی رها و باشکوه...

دخترک چند دقیقه بعد خنده هایش را پیدا کرده و برگشته به آغوشم اما گوشه ای از قلبم که فرصت را مناسب دیده، مچاله شده گوشه ای و با بغض دارد از دلتنگی هایش می گوید. خیال می کند من حواسم نیست. نمی داند خودم را تبعید کرده ام به سرزمین قصه ها که آرام بمانم و کلمه هایم دیوانه نشوند...    

/ 0 نظر / 16 بازدید