امن گاهی که خودمان هستیم...

چهارشنبه  یکی از آن روز خوب های هفته است. آرام و کند و ملایم. از هفته ای که تند و یک نفس دویده ام پناه می آورم به صبح چهارشنبه ام. حتی اگر چهارشنبه ام مثل امروز سرحال و قبراق نباشد و مجبور شده باشم سوپ شلغم برای خودم و دخترک که سخت سرماخورده ایم بپزم و نوشتنی هم در کار نباشد که تسکینم بدهد. حتی اگر راننده ی گیج نیسان دنده عقب آمده باشد و پلاک ماشین را قر کرده باشد. حتی اگر سوال های پایان ترم مدرسه را ننوشته باشم و اضطراب تمام نکردن سرفصل هایی که باید تدریس می شده لحظه به لحظه دنبالم بگردند. حتی اگر در وبلاگ دوست قدیمی پستی خوانده باشم و دلم ترکیده باشد از غصه ی اینکه نکند مخاطب خاص آن نوشته من باشم. چهارشنبه ها را باید ذره ذره زندگی کرد و گذاشت لرزش های هفته فروکش کنند و پنج شنبه و جمعه با دلخوشی و شوق از راه برسند...

یاد نوشت:صبح دخترک داشت خوابش را برایم تعریف می کرد که یادم آمد خودم هم خواب دیده ام. خواب پدرم را و چه حس آرامش عمیقی داشتم بعد از به خاطر آوردن خوابم. پدرم را مدت ها بود که ندیده بودم. به خواب خواهرم البته رفته بود و سفارش مرا کرده بود که مراقبم باشند. دیشب که دیدمش خندان بود. همان پدر خوش رو و خوش اخلاق و مهربان... به نظرم راضی باشد از تصمیمی که گرفته ام. به نظرم حس کرده که بالاخره بعد از آنهمه طوفان، رسیده ام به خودم...به امن گاه آرام و آسوده ی خودم...

/ 0 نظر / 23 بازدید