من ا زمارک دار شدن می ترسم...

روز گیج و مضطربی را پشت سر گذاشته ام: نتایج اولیه آزمون دکتری اعلام شده و فکر اینکه باید چند ماه دیگرهم انتظار بکشم تا نتایج قطعی مشخص شود دیوانه ام می کند. دلم می خواست رتبه ام آنقدر افتضاح می شد که دیگر کار به انتخاب رشته نمی کشید و دغدغه مقاله و مصاحبه نداشتم. خیلی وقت است که از هیجان زدگی گریزانم. دلم همین روزهای ساده و آرامم رابیشتر می خواهد. همین که خودم باشم و امن و امان روزهایم را تحویل عمرم بدهم خوب است. دکتر شدن خوب است به شرط اینکه با خودش دلهره و اضطراب نیاورد. اگر قول بدهد لقب ساکت و موقری باشد و الکی زندگی را زهرمارم نکند شاید برای به دست آوردنش اقدام کنم... 

                                 *********************

روز گیج و مضطربی که سر کشیده ام روز مادر بوده. برای منی که از ترس فکر کردن به مسوولیت سنگین مادری خیلی وقت است وبلاگ ماه های کوچکم را تعطیل کرده ام و آورده امشان همین جا تنگ دل کلمه های خودم، قطعا امروز نباید روزی خاص و غیرعادی باشد. دیشب الهام از کرمان زنگ زده بود برای تبریک. وسط آنهمه کلمه شیرین لهجه دار وقتی شنید که این روز برای من هیچ جذابیت و اهمیت خاصی ندارد تعجب کرد. تمام شب به جمله هایش فکر کردم. به جمله های خودم...به دو ماه درخشان خانه ام...به حس بزرگ مادر شدن...من از اینهمه بزرگ شدن واهمه دارم...بزرگ که می شوی آنوقت برایت سخت تر می شود که مدام به گوشه گوشه خودت سر بزنی و حواست به همه ابعاد قلبت باشد...صبح خوش اخلاق امروزم که داشت وسط ترجمه کتاب و پختن نهار و مرتب کردن خانه و قطعی کردن وقت دندان پزشکی، نت های موسیقی را با دخترک تمرین می کرد و سوال های ریاضی اش را برایش می خواند و خاله بازی و آرایشگر بازی می کرد مطمئن بود که دلش نمی خواهد بهترین مادر دنیا باشد. لقب ها گاهی به طرز ویران کننده ای آدم را پوک می کنند.بعد یک وقت به خودت می آیی و می بینی از همه خودت فقط یک اسم مانده و یک لقب گل و گشاد که به تن آروزهایت زار می زند...

                                        

/ 0 نظر / 8 بازدید