خسته ام از این نمایشی که شکل زندگیست...

قبل تر ها اینجور نبودم. از تئاتر که برمی گشتم همه ی خوشحالی دنیا برای چند روز توی قلب من بود. قصه ی امشب اما فرق دارد. یک ساعت و نیم نشسته ام پای یک کار خوب و نفس گیر و موقع برگشت بهت زده و بغض آلود نهیب زده ام به اشک ها که مسخره بازی در نیاورند و دوباره راهشان را کج نکنند روی صورتم اما... من می خواهم محکم باشم و نگاهم لرزان است. می خواهم قوی باشم و دلم روز به روز دارد نازک تر و حساس تر می شود. می خواهم سخت باشم و اشک ها آبم می کنند. دلتنگم...خسته و پوچم...می خواهم خوب باشم و نمی شود...مچاله ام میان تصمیم هایم و دلم می خواهد چشمانم را ببندم و یک جای امن بازشان کنم و ببینم دنیا برایم تدارک یک نمایش بدون تعلیق و جذاب دیده و خنده هایم نشسته اند روی شعری که بین کلمه هایم تاب می خورند...

/ 0 نظر / 15 بازدید