توهم آفتاب یا یک روز واقعی؟

دوشنبه ی قبل معلمم گفته بود داستان نویس خوبی می شوم و توی دلم ذوق کرده بودم که تنهایی هایم دارند بزرگم می کنند. خبر نداشتم که به اشاره ای مصوت، آرامشی که ذره ذره پس انداز کرده بودم به باد خواهد رفت. این دوشنبه باران می بارید و من دل توی دلم نبود. آنقدر پراکنده بودم که حتی نفهمیدم موضوع تمرین کلاسی مان چیست. بعد از کلاس با میم قرار گذاشته بودیم که برویم خانه ی هنرمندان. من اما دلم بیشتر یک جنگل بزرگ و تاریک و خلوت می خواست. میم همراهم آمد تا پارک پردیسان و تمام مدت برایم حرف زد. حرف زدنش را دوست داشتم. کلمات محافظه کار ترسویم محو عصیان جمله هایش بودند و من چقدر لازم داشتم کسی یادم بیاورد غریزه ها را نمی شود سربه نیست کرد.که نمی شود با توهم آفتاب به استقبال زندگی رفت. که روزها وقتی واقعی می شوند که شب را از سر گذرانده باشند. حرف های میم که تمام شد من دیگر سردم نبود. داستان ها برگشته بودند توی سرم و آینده دیگر یک مفهوم ذهنی صرف نبود که نشود در آغوشش گرفت...

/ 0 نظر / 5 بازدید