زندگی یادم نیست... از همه می ترسم...

با خودم گفتم بچه ها که با پدرشان بروند مهمانی، می نشینم گوشه ای و چند ساعتی بی آن که تکان بخورم فکر می کنم.به قصه بذر کوچکی که دیشب برای بچه هایم تعریف کرده بودم...به موج کوچک اندوهگینی که پریشب خواب بچه هایم را برده بود... به همه تردیدهایی که در ذهنم راه می رفتند و من نه عرضه بیرون کردنشان را داشتم و نه تاب تحملشان را... داشتم موهای پسرک را سشوار می زدم. به روال بیشتر این وقت ها آنقدر دلسرد بودم از خودم و روابطم که حواسم نبود زمستان رفته و نیازی نیست موها را کاملا خشک کنم و اگر قدری رطوبت هم به جا بماند گرمای ظهر بهاری را دلپذیرتر می کند. دخترک با دو حجم نازک موهای بافته شده و چتری های روشن، زیباتر از همیشه شده بود و با پیراهن چین دار صورتی و طوسی دلم را از این اتاق به آن اتاق می برد و وسایلش را جمع می کرد.دلم افتاده بود به غلط کردن که تنها توی خانه نگه ندارمش.فکر کردم حالا که عشق اسیر جادوگر زندان اوز است و من آنقدر دلم گرفته که حتی توان شنیدن صدای پرنده های خانه ام را هم ندارم، تنها بمانم که چه بشود؟ که تردیدها مچاله ام کنند و همین یک ذره خیال آرامم را هم آشوب کنند؟در خانه را که قفل می کردم هنوز کمی از خودم- خود دلتنگ تنهایم- روی مبل کز کرده بود و اشک هایش- اشک های ساکت طفلکی اش- گوشه چشمانش بودند و نگاهش آنقدر ویران بود که مطمئن بودم حتی یک پله هم طاقت رفتنم را نمی آورد...

/ 0 نظر / 20 بازدید