تقدیم به همه ی لحظه های آرام و منطقی ام- با یک عالم بوس و بغل اضافه-

دعوتم کرده بودند برای تماشای تئاتر " آرسنیک و تور کهنه". قبول نکردم. خودم روز قبل خواسته بودم اینترنتی بلیط بخرم که پر شده بود. زنگ زدم برای رزرو تلفنی. گفتند باید روی زمین بنشینم. مهم نبود. قبل تر ها هم پیش آمده بود برایم. موقع گرفتن بلیط اما آقای پشت گیشه گفت که یک صندلی خالی دارند. صندلی جلویی ام یک خانم و آقای مدام توی بغل هم نشسته بودند. کنارم هم دو دختر جوان. به هیچ کدام حسودی ام نشد. فکر کردم چه خوب بود بعضی لحظه ها آدم می توانست خودش را محکم بغل کند و ببوسد. بعضی لحظه هایی که از زیادی مسلط بودنت به احساس هایت شگفت زده می شوی. اسمش نمی دانم چیست. این حس های گاه به گاه را می گویم. شاید این چیزی که من بابتش ذوق می کنم برای خیلی ها خاطره باشد البته. ولی برای منی که همه ی این سی و اندی سال چشمم به قلب آدم های دور و برم بوده برای آرام گرفتن، این لحظه ها چیزی شبیه معجزه اند. فکرش را هم که می کنم لبخندم قد می کشد تا نزدیک چشم هایم. خوب است که آدم خودش برای خودش کافی باشد. انکار نمی کنم که بعضی بودن ها می توانند تو را بیشتر کنند. بزرگ ترت کنند. و این را دوست هم دارم ولی دلم نمی خواهد خودم را ریز و کوچک کنم برای اینکه سایه های نخواستنی دور و برم جان بگیرند.

/ 0 نظر / 3 بازدید