صداهایی که یادم نیست...

دخترک بی خواب شده. مثل این چند شب خودم. می گوید بیا با هم حرف بزنیم. مثلا از آرزوهایمان به هم بگوییم. قبلش - که هنوز پسرک نخوابیده -  به عادت بیشتر شبها بعد از مراسم داستان خوانی مان زده ایم زیر آواز و لالایی خوانده ایم. دخترک می گوید که آرزو دارد آواز خواندن را یاد بگیرد. می گوید دلش میخواهد صدایش شبیه صدای من بشود. بعد می پرسد بزرگ که بشود صدایش عوض می شود یا همینجور می ماند. یادم می آید قبل از ظهر، زن توی قصه ی تهرانم خواسته صدای کسی که در بچگی عاشقش بوده را به خاطر بیاورد و نتوانسته . از آوازهای کودکی هم چیزی به خاطرش نمانده. سرم را فرو می کنم توی موهای بلند دخترک که خیسی مژه های کوتاهم یادم برود و قول می دهم کمکش کنم که آواز خواندن را یاد بگیرد. دخترک هنوز کوچک است و نمی شود با او درددل کرد و برایش از آوازهای زنانه گفت. صداهایی که سال به سال غمگین تر می شوند و دیگر آنقدر سبک نیستند که بشود رهایشان کرد توی هوا و رقصیدنشان را با چشمانی که شادمانی را بیشتر از اندوه بلدند تماشا کرد. دخترک وسط حرف زدن از استاد کلاس آواز برادرش- که اینروزها شده اسطوره ی دنیای صورتی و بنفش دخترانه اش - خوابش می برد. من می مانم و سکوتی که زورش نمی رسد صداهای توی سرم را ببلعد و بگذارد فقط کمی خواب ببینم.

                                       

/ 0 نظر / 9 بازدید