روزی هم می رسد که باز کلمه هایم را خوش خط بنویسم.

پسرم غر زد که : مامان نمی تونم دستخطت رو بخونم. بچه ام حق داشت. موقع نوشتن سوال ها آنقدر دستم می لرزید که خودکار سیاه با همه ی روان بودنش نمی توانست شکل درست کلمه ها را بنویسد. نشستم کنارش و برایش خواندم. باید از روی جدول ستونی که کشیده بودم مشخص می کرد چه تعداد از روزهای یک ماه گذشته ابری بوده و چه تعداد بارانی. توی ستونی که روزهای آفتابی را نشان می داد فقط پنج خانه رنگ شده بود. دلم گرفت. کاش به جای آن همه روز ابری دلگیر،  جدولی که کشیده بودم سهم بیشتری از نور داشت. پسرم حواسش نه به من بود و نه به کلمه ها. فقط می خواست تند و تند عددها را بنویسد و برود سراغ بازی. یاد حرف مرد افتادم. گفته بود اگر قوی باشم از خودم راضی خواهم بود. گفته بود اولش کمی سختی دارد اما اگر تحمل کنم و عقب نکشم، تیرگی راهش را می گیرد و می رود. به مرد گفته بودم چاره ای جز در آغوش کشیدن سختی برایم نمانده. گفته بودم مجبورم دندان سر جگر بگذارم و بگذرم و امیدوار باشم لرزش دست هایم تمام شوند. بغض هایم تمام شوند و آرام باشم. مرد گفته بود بچه ها هم یاد می گیرند و عادت می کنند. راست هم می گفت چون تا من به خودم بیایم پسرکم سوال بعد را خودش خوانده بود و جواب داده بود و دویده بود پیش خواهرش و صدای جیغ و خنده شان بلند بود.

/ 0 نظر / 15 بازدید