گاهی هم باید یکی باشد ما را هل بدهد...

صبح که استارت زدم ماشین روشن نشد. هشت روز تمام افتاده بودم توی رختخواب با سرگیجه و تب و لرز زیادی که نمی فهمیدم علتش چیست و حالا ماشین هم بعد از هشت روز بی صاحبی باتری خالی کرده بود. هلش که دادند روشن شد. نشستم پشت فرمان و دوباره شدم همان زن بدو بدوهای همیشگی خانه و بچه و کار. پسر برای کنسرت مهرماه تمرین داشت و جزوه ی آواز دخترک را هم که خانه ی مریم جا مانده بود باید می گرفتم. برای عصر لیلی دعوتم کرده بود به کنسرتی با عنوان "همنوا با دنا" که قرار بود موسیقی فولکور عشایر قشقایی و بختیاری اجرا کنند. ته سرم هنوز درد بود و پس لرزه های سرگیجه را همچنان حس می کردم اما دلم می خواست بروم. بچه هایم را برداشتم و رفتیم. صدای کمانچه و سه تار و ناقاره و صدای خواننده ی خوش صدایی که آوازهای قدیمی قشقایی می خواند تازه ام کرد. اصلا انگار دوباره زنده شده باشم. دوستان تازه ام دعوتم کرده اند بروم  دنا و شب و روزی را هم در چادرهای عشایری شان بمانم. هنوز نرفته ذوق زده ام برایش. برای اتفاقات خوبی که پشت سر هم ایستاده اند تا من و روزهایم و دلتنگی هایم را نظاره کنند. آخ این دلتنگی اگر نبود دنیا چه جای بهتری بود برای دیوانگی کردن...

/ 0 نظر / 71 بازدید