آدم های بی خیال غم انگیز...

باید یک داستان سوررئال می نوشتیم. یا یکی از خوابهای عجیب مان را مثلا. داستان باید از همه ی اتفاقات معمول فاصله می گرفت. باید یک موقعیت فراواقعی خلق می کرد و بدون دلواپسی از قضاوت های طبق روال، حرف خودش را می زد. بقیه ی رفته بودند سروقت دنیای خیالی شان و داشتند تند و تند قصه شان را وسط اقیانوس یا توی آسمان می نوشتند.فقط من بودم که در نقش وفادارترین موجود زمینی چسبیده بودم به همین واقعیت های حوصله سر بر دم دستم و نمی توانستم حتی به اندازه ی چند سطر خیالم را بنویسم. در آن دقایق کوتاه، تنها چیزی که توی سرم می چرخید همین بود که راستی چقدر دردناکند آدم های بی خیال. آدم هایی که حتی خوابها و رویاهایشان هم آنقدر دست و پا چلفتی اند که نمی توانند خطر کنند و بزنند به دل دنیای خیالی. عجیب حسودی ام شده بود به دوستانم. به ذهن سیال و رهایشان. به جمله هایی که می توانستند بایستند وسط فواره ها و  بروند توی آسمان یا توی صف بخوابند و منتظر فیل باشند و ...

حالا دو سه روز است که دارم لابلای اینهمه خوابی که در تمام عمرم دیده ام می گردم بلکه یک موقعیت فانتزی پیدا کنم برای نوشتن. بلکه این زن محتاط درونم دل بکند از این چهارچوب سیمانی متن ها و یک لحظه خودش را بسپرد به تصوراتی که قلب همه ی آدم ها لااقل چند تایشان را جایی قایم کرده برای روزهای بادا و مبادا... 

/ 0 نظر / 8 بازدید