شاید از بس پرنده کم دارم...

یک هفته از تمام شدن تعطیلات می گذرد. با این حال بزرگ راه ها هنوز خلوت اند و آسمان هنوز آبی و برگ درختان همچنان سبز روشن. هشت و نیم شب است که می افتم توی حکیم. سرخوشی دو سه ساعتی که با دوستانم در خانه ی آبی معلمم گذرانده ام هنوز در تنم است و ذوق زده ام از اینکه می توانم پایم را روی پدال فشار دهم و راهم را با سرعت خوشایندی بروم. به یادگار که می رسم اما قصه عوض می شود. ماشین ها کیپ تا کیپ هم می ایستند روبرویم. دلتنگی هایم را می بینم که روی چراغ ماشین ها پخش شده و چشمم را می زند. دلم بغض نمی خواهد. خسته ام از مانع ها و سرعت گیرها و دست اندازها. پخش ماشین را روشن می کنم و می گذارم صداها حواسم را پرت کنند. بعد فکر می کنم تهران هم اگر پرنده هایش اینقدر ساکت نبودند شاید حواسش پرت می شد و غبار نمی نشست روی برگ هایش و هوایش اینقدر هوای دلتنگی نبود.

/ 0 نظر / 25 بازدید