تابستان متشکریم...

پرسید: حوصله تون سر نمی ره؟ خودش دل پری داشت از تابستان و داغی هوا و کش آمدن روزها. خندیدم. خیلی وقت بود با تابستان آشتی بودم. گفتم : "پسرک رو ببر تالار هنر برای تماشای نمایش شهر مورچه ها". سرش را تکان داد:" وای کی حوصله داره این همه راه رو بره تا مرکز شهر." حق هم داشت البته. شاید من هم اگر مامان معلم نبودم و تابستان های عزیز تعطیلم را نداشتم خیلی حال و حوصله برای بعضی کارها نداشتم. فکر کردم حتما باید یک متن بنویسم در ستایش تابستان. در ستایش اوقات گل و گشاد و راحتش. صبح های ساکت و رخوت آلودش که می شود نشست و با کلمه ها حرف زد، عصرهای سرحال و سرزنده اش که می شود رفت و پا به پای خیابان ها آدم ها را دید و خوش بود و از همه خوب تر شب های خنک پارک ها و زیراندازهای رنگ به رنگش که دل آدم را می نشانند جایی که آرام بگیرد و یادش برود همه ی دل ناخوشی ها...

/ 0 نظر / 7 بازدید