صدا کن مرا...صدای تو خوب است...

توی سطل حصیری گوشه ی اتاقم پر از خرده ریز کاغذ و پارچه است. دیروز به قولی که از مدت ها پیش به دخترک داده بودم عمل کردم و سه تایی نشستیم به ساختن عروسک. تی شرت نارنجی پسرک که کهنه و کوچک شده بود و باید دور می انداختمش را برداشتم. الگوی عروسک را روی کاغذ کشیدیم و روی پارچه بریدیم و با نخ قهوه ای دورش را دوختیم. بعد دخترک با انگشتان ظریف و با حوصله اش نشست و از سوراخ کوچکی که گذاشته بودیم سر و شکم و دست و پای عروسک را با پنبه پر کرد که حجم داشته باشد. چشم و ابرو و بینی و لب خندان را هم دوختیم و با کاموا برایش موهای بلند گذاشتیم تا عروسک بشود همان موجود قشنگی که ماهور کوچک انتظارش را داشت. امروز صبح زود که بچه ها هنوز خواب بودند بیدار شدم تا به ننوشته ها و نخوانده هایم سر و سامانی بدهم. دیدم بدجور خالی ام. بدجور بی حجم و بی شکل ام. رفتم و کنار دخترک دراز کشیدم و دلم خواست بخوابم. نگاهم آنقدر دلتنگ بود که خواب توی چشمانم جا نمی شد و قلبم آنقدر مچاله که توان در آغوش گرفتن کوچک ترین آرزوها را هم نداشت. بلند شدم. شاید اگر راه می رفتم دلم کمی آرام می گرفت. شاید خاطره های مهربان می آمدند سراغم و عشق یادش می آمد جایش توی روزهایم بدجور خالیست.

/ 0 نظر / 4 بازدید