دور می ریزم و دور می شوم از درد...یکی از همین روزها...

دوستش نداشتم. از همان روز اول که خریدمش توی پایم راحت نبود ولی قیمتش مناسب بود و قیافه اش بد نبود و از همه مهم تر حوصله ی دوباره چرخیدن توی شلوغی باغ سپهسالار را نداشتم. فکر کردم عادت می کنم و کفش سرمه ای بالاخره جایش را توی قلب دوم من باز می کند اما نشد.عادت نکردم و پاهایم تاول زد و دو برجستگی قرمز دردناک ماند روی دو طرف پنجه هایم. اوایل هنوز اندک امیدی داشتم به اندازه شدن کفش. به نرم شدنش و قالب پایم شدن اما از یک جایی به بعد مطمئن شده بودم کفش سرمه ای با پایم همراه نخواهد شد. رفتن های من به قدر کفایت دست انداز داشتند و حق روزهای پر از دوندگی ام درد نبود. باید رهایشان می کردم و می رفتم اما عرضه ی تغییر را نداشتم. عرضه ام را، جسارت مثال زدنی ام را گم کرده بودم و شده بودم زنی ترسو و محتاط که حتی جرات دور انداختن یک جفت کفش سرمه ای مزخرف را هم ندارد. زنی احمق و محافظه کار که می ترسد کفش سالم و بی عیب و ایرادش را دور بیندازد و پس فردا هر رهگذری بگیردش به باد سرزنش که چرا نگهشان نداشته برای روزهای مبادا...دو سه روز است که پناه برده ام به همان کفش های بنددار سیاه قدیمی ام با آن پاپیون بزرگ رویشان. کهنه اند و تکه ای از لنگه ی راست دارد پاره می شود ولی پاهای مهربان طفلکی ام راحتند. کفش های سرمه ای را گذاشته ام ته جاکفشی که جلوی چشمم نباشند. دلم نمی خواهد دورم شلوغ باشد از خرده ریزهایی که یقین دارم دیگر تعلق خاطری بهشان نخواهم داشت. دلم می خواهد با خودم مهربان تر باشم. دلم راه می خواهد...راهی که مال خودم باشد و رفتنش اینهمه درد نریزد به جان آرزوهایم...

/ 0 نظر / 18 بازدید