به شانه هایم زدی تا تنهایی ام را تکانده باشی...

تلخ بودم. تلخ از تفرعن توی جملات کسی که زمانی یار غارم بود و محرم اسرار مگویش بودم و بعدها فاصله افتاده بود در میان و به مرور روزها و شب هایی که چندان هم خوش احوال نبودند خاطره هایمان محو شده بودند. خاطره های محو شده اما نمرده بودند. نمی شود که یک رفاقت آنهم از جنس بیست سالگی و دیوانگی هایش به اشاره ای پوچ شود و تمام. البته که آدم ها عوض می شوند و جهان بینی شان رنگ دیگر می گیرد و دوستانی دگر را طالب می شوند یا اصلا می خزند به انزوای خود و تنهایی شان را دوست تر می دارند. البته که آدم ها حق انتخاب برای خلوت و اشکارشان دارند اما نمی شود که به محض تمام شدن تاریخ مصرف یک رفیق بنشینیم در برج عاجمان و برایش بیانیه صادر کنیم و بعد تکبرمان راضی شود از به حقارت کشاندن خاطره ای که می شد در عین محو بودن عزیزش نگاه داشت.

تلخی تا نیمه شب همراهم بود. بغض آورد توی گلویم و اشک توی چشمانم. نشستم به یادآوری آدم های دور و نزدیکم...به مهری و حمایت های سالیان درازش...به مهناز مهربان سفر کرده ام...به منصور و رضوان همیشه یارم...به مریم و دخترکانش...به دوستان همکار و همراهم...به دخترهایی که اینروزها دلم را خوش کرده اند به حضور پررنگ و عمیق و بی دریغشان...با وجود این آدم ها نمی توانستم تلخ و بدبین باشم به رفاقت...نمی توانستم شک کنم به اعتبار دوستی و نگاه بخشنده اش به کم و کاستی هایی که در وجود همه هست...

/ 0 نظر / 33 بازدید