حیف که هوای دلم بدجور نامتعادل است.

مرد هنوز نشسته بود روی صندلی. با همان چشمان روشن آرام. آخرین جمله ام را که خواستم بگویم کلمه ها به تارهای صوتی حنجره ام قفل شدند. ایستادم. در روبرویم بود اما با چشمانی آنقدر ویران کجا می توانستم بروم.چرخیدم که مرد شکستن چهره ام را نبیند. اشک ها که حجم شان کم شد، شاخه ی خشک شده ی سنجد را روی دیوار دیدم. برگ ها با آن که جان نداشتند رنگ شان هنوز سبز بود. مات بودند و کدر اما سبز و میوه های نارنجی کوچک پخش شده بودند میانشان. مرد گفت که آن شاخه را از کسی هدیه گرفته. گفت به هیچکس اجازه نداده سنجدها را بچیند. فکر کردم اگر هوای معتدلی داشتم شاید توی باغچه ام درخت سنجد می کاشتم. آنوقت هر بار دلم می گرفت دست می کشم به برگ های مخملی باریکش. شاید حتی یک روز درختکم میوه هم می داد. شاید حتی نارنجی های پررنگ تری هم می داد. می چیدمشان و برای مرد می بردم و  از طعم سنجدها برایش می گفتم. از روزهایی که میان آنهمه بالاو پایین زندگی، بالاخره مرکز  ثقل شان را پیدا کرده اند...

/ 0 نظر / 5 بازدید